تولد
عجب سالی میشه امسال به به، دخترم کنارمه هوراااااااااااااااااااااااااااااا چه خوب الاهییییی ١٠٠٠ سال پیش مامان باشی با هم شمع تولدشو فوت کنیم هم تو هم بابایی ...
نویسنده :
مامان سومی
3:12
بدون عنوان
سلام اییییییییییییی بابای بدجنس ساعت ١١ برام تولد گرفت که حسابی حسابی غافلگیر بشم اخه ١١ شب !؟ حسابی غافلگیر شدم اماده شده بودم برای دلشکستن هاااا خوب شد ضایع نکردم تا اخرش خانوم بودم گر صبر کنی زغوره حلوا سازی هاهاها همه چی ارومه من چقدر خوشحالم مرسی بابایی دوست دارم ...
نویسنده :
مامان سومی
1:10
بدون عنوان
بر سر دو راهی
سلام به دختر گلم عزیزم امروز روز تولد مامانه ولی انگار بابایی یادش نیست حالا نمیدونم اگه یادش نبود باهاش قهر کنم یا بزارم به حساب گرفتارییاش، ها تو چی میگی دخترم؟ فعلآ که تو خوابیدی بابام داره تلویزیون نگاه میگنه منم تو خماری موندم میدونم خستست میدونم اگه بفهمه یادش رفته خیلی ناراحت میشه ولیییییییییییی فردا برات تعریف میکنم که چی شدخوب بخوابی بای ...
نویسنده :
مامان سومی
1:43
بدون عنوان
بدون عنوان
یه خبر خیلی خوب شایان کنکور قبول شد اخ جججججون ،رشته ای که دوست داشت هوافضا ،امیر کبیر ،تهران.مبارک ؛نمیدونم چرا هی بهش گیر میدادن دکتر بشه اخه مهندس بهش بیشتر میاد یه مهندس خوشتیپ افرین شایان ...
نویسنده :
مامان سومی
3:36
اسباب کشی
سلام عزیزم . مامانی روز 2 ماه 6 تمام شد رفتی تو هفت .هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .اخ جوووووووووووون. با وزن هفت ونیم و قدت شصت و سه ونیم . مبارکههههههههههه هرکول راستی ما داریم اسباب کشی میکنیم داریم از این خونه میریم خیلیم خسته شدیم مخصوصآ تو که حسابی کلافه ای ولی یه خبر خوب داریم میریم طبقه پایین خونه خاله ارزو ای ول ایول . همه جا بهم ریختست ...
نویسنده :
مامان سومی
3:31
بدون عنوان
سلام عزیزم الان مثل یک فرشته کنارم خوابیدی بابایی و مل مل دارن سریال ماورا نگاه میکن من که خسته شدم بس سریال دیدم اول که لاست بود بعد ٢٤ بعد از اون فرار از زندان بعدش یونیت و فرینج و سوپرانو حالام که ماورا البته تا یونیت من پایه بودم ولی بعد شما افتخار دادین امدین پیش مامی دیگه نشد بطور کامل بابایی رو همراهی کنم من دارم با دخترم حال میکنم اخه بابایی معذزت میخوام ...
نویسنده :
مامان سومی
3:15
بدون عنوان
سلام نیلای جونم .مامانی الان که دارم واسط مینویسم خوابی چرا برای خوابیدن اذیت میکنی هم خودت اذیت میشی هم مامان. امروز روز جمعه است فکر کنم 25 .ناهار رفتیم بالا خونه خاله ارزو ابگوشت خوردیم البته ناهار به دعوت ما بود ! خیلی خوشمزه شده بود البته مامانجی فاطمه درست کرده بود عاالی بود چچی شد خاله زهرا اینام اینجا بودن که بعد از ناهار رفتن به سمت مشهد به سلامتی ، مامان توام میخواستی با خاله بری هی میرفتی بغلشون .بای بای میکری البته بای بای با نیناش ناش قاطی شده بود جیگر جیگر فعلآ ...
نویسنده :
مامان سومی
1:41







